to chop and change

اگه من سهممو انجام بدم تو هم سهمتو انجام مي دي

اگه تو سهمتو انجام بدي من مي تونم سهمم رو انجام بدم


همه ي ما در برابر نوع خودمون در برابر فرديت خودمون سهمي داريم

در برابر زندگي مون و اينكه بتونيم بهش مفهوم بديم . ارزش بديم

و چون نمي تونيم منكر پيوستگي مون به هم بشيم پس در اين مورد به هم وابسته ايم.

و نيازمند حسن نيت، همفكري و همكاري همديگه هستيم .

من اگه به تو كمك مي كنم چون نياز دارم بهت.

چون اگه به تو كمك نكنم ، در حالي كه بهم نياز داري،‌كار خودم هم گير مي مونه....

اين احمقانه ست كه چيزي غير از اين بگيم يا فكر كنيم....

اين احمقانه ست و ما حتي به اين موضوع شايد فكر نكرديم.....

+تاریخ شنبه ۱۳۹۲/۱۱/۲۶ساعت 13:54 نویسنده C.Bell |


به ما ياد داده اند كه دعوا نكنيم.
كه جنگ بد است.
بي ادبي است.
به ما ياد داده اند كه خوش اخلاق باشيم و تعارف كنيم.
كه خنجر را بايد از پشت زد.
وگرنه نمي شود در چشم دوستت نگاه كني و شمشير بكشي كه ها؟ مي شود؟
خنجر را پنهان كن، و غافلگير كننده باش!! اين است رسم جنگ و پيروزي!! اين است راه زندگي !! سياست ايجاب مي كند و دنيا روي سياست مي چرخد ...
+تاریخ دوشنبه ۱۳۹۲/۱۱/۲۱ساعت 10:53 نویسنده C.Bell |


زن نباس چسبناك باشه                              بايد دلش قوطي چسب باشه

مرد نباس مخ بزنه                                    بايد مخي باشه واسه خودش


بعله! :-P

+تاریخ پنجشنبه ۱۳۹۲/۱۱/۱۰ساعت 9:16 نویسنده C.Bell |


هر انسانی حق دارد به وظیفه اش شک کند

و حتی گهگاه آنرا رها کند

اما کاری که نباید انجام دهد این است که وظیفه اش را فراموش کند

هرکس شک به دل راه ندهد بی لیاقت است

زیرا با اطاعت های کورکورانه اش مرتکب گناه تکبر و غرور می شود

رحمت باد بر کسانی که لحظات شک و تردید را پشت سر می گذارند.


از زبان فرشته- کوه پنجم

+تاریخ چهارشنبه ۱۳۹۲/۱۰/۲۵ساعت 9:31 نویسنده C.Bell |


یه بوی گندی داره می یاد
بویی که منو یاد همه چیزهای چندشی و نفرت انگیزی میندازه که شناخته م
اما..
انگار از خودمه...


.
.

پس اگه جلوی بینی م رو گرفتم
یادم باشه
از خودمه
+تاریخ یکشنبه ۱۳۹۲/۱۰/۰۸ساعت 3:7 نویسنده C.Bell |


بود که بودی و نبودم

هست که هستی و نیستی

هست که نیستی تا باشم

نیست می شوی تا هست شوم از هستت

و تویی که همچنان هستی و هستی و هست

همچنان که نیست ... نیستی و هست

و هستی

و نیست نمی شوی

چرا که هستی من از تو هست می شود

و نیستی تو از من

« هست »


+تاریخ یکشنبه ۱۳۹۲/۱۰/۰۸ساعت 0:31 نویسنده C.Bell |


۲تا فرمول که من همه جا میبینم:

( فرمول ۱)

ب زن بسیار سفارش شده و همه متفق القولند که جنسش خوبه

از طرفی از آنجایی ک بسیار هوس انگیزه باید سانسور و محدود بشه

( فرمول ۲)

هیچکس علاقه ای ب جنس مرد و سبیل هاش نداره و اصلا موجود جذابی نیست-مخصوصا اگه واقعا شبیه مرد باشه

از اون طرف همه چیز دست مرده و همینه که هست


اگر بخوان این دو فرمول منجربه نتیجه ای بشن اون نتیجه اینه:

زن= معروف- نهی شده

مرد=  منکر- امر شده


پس داریم :


«امر به منکر»           

                       و    «نهی از معروف»


و اما نتیجه برامده از این موضوع ک در اجتماع شاهد هستیم،...


یک دوی ماراتن !

!*

دخترها خودنمایی می کنند اما با حجاب! 

پسرها هم که  تا بتونن ادای دخترها رو درمیارن (که شاهد هستید)

مردها له له می زنند (اما بقیه مردها از این موضوع خبر ندارند!)


(تبصره: در جایی ک آب ببینند کارهای دیگه هم می کنند)


!!*

پسرها شاکی اند ک کسی مارو دوست نداره و همه طرفدار دخترهان

(مثلا تو فیسبوک)(که منظور از «همه» ، بقیه پسرها ست)


زنها شاکی اند ک ما آزادی اجتماعی نداریم و مسایل حاشیه ای ....................


بابآ بی خیال همه می دونیم ک پادشاه لخته

+تاریخ پنجشنبه ۱۳۹۲/۱۰/۰۵ساعت 8:50 نویسنده C.Bell |


یه چیزی مونده تو دلم که میگم

افرادی رو همه جا می بینم تو فضای مجازی

که هنوز در مقام جنگند

و می خوان به این جنگ به دید معنوی نگاه کنن

تا جایی که بین خدا و شیطان لشکر کشی می کنند!!!

‌ به کجا می ره این بنی بشر...!!

نه عزیزم این فقط اولین جوابی بود که برای ارضای نیازهای نفس اماره و همزمان باهاش نیازت به معنا و معنویت بخشیدن به زندگی خودت پیدا کردی.

دوباره فکر کن

+تاریخ پنجشنبه ۱۳۹۲/۰۸/۳۰ساعت 12:44 نویسنده C.Bell |


خانم اصلا ما قمر بنی هاشم

شما ماه شب چارده

ما کج و کوله و بی حواس

شما شیک و باکلاس

ما سوتین airbra

شما نگاه خریدارانه

ما بی ادب و ‌اداب نابلد

شما شیرینی مجلس که تعارف می کنند

اصلا ما صداقت‌ برابر با حماقت

شما دروغ روشن تو روز

ما قازقلنگ

شما خوش اب و رنگ

اصلا ما حیوون

شما از ما بهترون

ما جنس دوم

شما زغال خوب

خریدارم، کلا چند؟


+تاریخ یکشنبه ۱۳۹۲/۰۸/۲۶ساعت 11:38 نویسنده C.Bell |


ما قربانی دانشی هستیم که داریم . قربانی دانشی که نداریم.
+تاریخ شنبه ۱۳۹۲/۰۸/۲۵ساعت 11:0 نویسنده C.Bell |


هیچ چیز مطلق نیست، مطلقا !
+تاریخ شنبه ۱۳۹۲/۰۸/۲۵ساعت 10:58 نویسنده C.Bell |


Crying in the still of the night

گریان در سکون شب

A yearning for shelter

در آرزوی یک جان پناه

Silence kissing your wounds

و سکوتی که زخمهایت را می بوسد

Soothing your pain

دردت را تسکین می دهد

Darkness - And what do they know

ظلمات - و آنها چه می دانند

'bout losing direction,clutch at a straw

در مورد پریشانی، چنگ زدن به علف های لبه ی پرتگاه

Cherish the hope to make it finally

امید دادن به خود که بالاخره به آسایش می رسی

home (x4)


Oooooh

You long to be see-through

در عطش شفافیتی که بتوانند درونت را ببینند

So nobody can tell

چرا که هیچ کس نمی تواند بفهمد

Whenever they made you

هنگامی را که آنها وادارت کردند تا

Bleed your pride away

خون غرورت را از دست بدهی

Now you're driven by a one track mind

و آنگاه تو توسط یک ذهن تک بعدی هدایت می شوی

Initiating you - Splendid flowers

که جوانه می زند، گل های خیره کننده

Blossom from the wounds

شکفته از زخم هایت

The stronger the poison

هرچه سم مهلک تر

The sweeter smells the bloom

عطر شکفتن تو خوشتر

Don't you try to stand your ground

سعی نکن روی موضعت بایستی

Cause you're only coming home..

چون تو تنها به سوی خانه روانی


To the heart of fire

به وسط آتش

You're home- found asylum

جایی که در آسایشی - آسایشگاه

In a world where the broken dance
On shards of glass
در دنیایی که رقصت را

بر روی خرده های شیشه

شکست

I've seen fire - ruins and fire - and fire

من شعله ها را دیدم _ سوختن و خرابی _ و آتش

In a world where the broken dance

در آن دنیایی که رقصت را شکست

With shattered dreams

و رویاهایت را درهم شکست


It's burning inside you this emotional hell

و تو را از درون می سوزاند این جهنم احساسات

And you keep on smiling upon the icy tiles

و تو به لبخند زدن بر روی آجر های یخی ات ادامه می دهی

A stream on fire to sweep the fears away

آبی بر آتش تا ترسهایت را با خود بشورد

Seems like forever

به نظر میآید که پایان ندارد

Too long you've had to wait
،

زمان درازی را ناچار از انتظارکشیدن بوده ای

Plunge in darkness for wicked harmony

غوطه ور در تاریکی برای وظیفه ی طاقت فرسای تطبیق با محیط


Little angel thrown away

فرشته ی کوچک دور انداخته شده

Sure'll be back another day

به طور حتم دوباره برمی گردد


To the heart of fire...

به قلب آتش...


Now see the cornered children

نگاه کن بچه های طرد شده را

I see them off the beaten track

خارج از مسیر آزموده شده

Embracing and crying

تسلیم و مستاصل

Freezing and dying

یخ بسته و در حال مرگ

Concealed humiliation

تحقیر پنهان

Now let them dance
Liberation cruelty free

اجازه بده ظلم بخرامد

Dance towards the gallows-tree

در امتداد چوبه ی دار


Boogeyman was sought and found

لولوخورخوره جسته و پیدا شد

Boogeyman has found a home

لولوخورخوره آرام گرفت


In the heart of fire

در میان شعله های آتش

He's found the asylum...

او سرانجام آسایشگاه را پیدا کرد...

+تاریخ دوشنبه ۱۳۹۲/۰۸/۲۰ساعت 16:39 نویسنده C.Bell |


اونجاش كه مي گه....


يه وقتايي شوخي مي كنم بات از قصت ..!     ميگم خدا چرا همه درا بسته ست .. !

ميگم اگه به روم، ز حكمت بستي دري .. !          چرا پشتش زدي قفل محكمتري .. !

شاآيد اشتباه از منهِ .. !           دنيا جاآي زجر كشيدنهِ .. !

حالا كه داري مي زني لـِـحَــم كن .. !       سفت بزن تو گوشم اين كمــــــــه .............. !

+تاریخ یکشنبه ۱۳۹۲/۰۸/۱۲ساعت 23:59 نویسنده C.Bell |


یه باوری که توی ناخودآگاه زن های ایرانی و تصور ایرانیها (از جمله خودم) از "زن بودن" و جنس مونث هست اینه که، اگر "زنی"  آدم باشه و خوب باشه، فکر می کنند مرده و اگر بدجنس نباشه، خود پسند و دماغ سربالا نباشه، اگه عشوه نریزه ، صداشو نازک نکنه، اگه آرایش نکنه، آدابی که بهش گفتند رو رعایت نکنه، اگه حیله گر و توطئه چین نباشه، اگه چشماشو ریز نکنه وقتی نگاه می کنه، اگه احساسات واقعی ش رو پنهان نکنه ، اگه شهامت داشته باشه همون که واقعاً هست باشه و نقاب نزنه، اگه شلوغ بازی راه نندازه ، اگه احساسات نمایشی از خودش بروز نده، فکر می کنند "مرده" . 
جامعه ی ما بیماره (( انکار نکنیم )) مردها هم به همین نسبت بیمارند و کمبود دارند. وقتی زنها حالشون بد باشه، حال همه بده.



میون قلبهای امروزی ما             نمی دونم چرا نمی شه پل بست

مثل دو ماهی افتاده بر خاک      به دور از چشم دریا رفتیم از دست

+تاریخ شنبه ۱۳۹۲/۰۷/۲۰ساعت 16:17 نویسنده C.Bell |


وقتی به اعتماد کسی خیانت می کنی
که تورو دوست خودش می دونست ـ تو بذار به حساب سادگی ش ـ
وقتی برمیگردی و ازش خواهش می کنی که ببخشدت
وقتی ببخشدت
که می بخشدت
حتی اگر دوباره و دوباره اشتباه کنی
و دوستت رو از یاد ببری
و دوباره برگردی و تو چشماش نگاه کنی
باز هم اون می بخشدت
حتی اگر 100 بار بهش خیانت کنی
100 بار چشم در چشم بهش دروغ بگی

اما یه چیزی رو بدون

که همون یکبار،
که اعتماد و شکستی
پیوند دوستیتون هم شکست

و اون دیگه دوست تو نیست

مهم نیست که ببخشدت
تو ارزش اینرو نداشتی که زخمی موندگار بشی

حالا تو هم یه آدم آزادی

مثل بقیه
خوش بگذره


+تاریخ شنبه ۱۳۹۲/۰۷/۲۰ساعت 15:30 نویسنده C.Bell |


یادم باشد

وقتی ordinary نباشی

همه ی آدم هایی که بویی از استقلال فکری

و اصالت فردی نبرده اند

که تو را هرگز نتوانند بفهمند،

کاری ازشان برنمی اید جز اینکه به تو حسادت کنند

چه انتظاری داری !

حواست باشد

این بهای کار کردن کله ات است

حواست باشد توقع دیگری ازشان نداشته باشی

+تاریخ پنجشنبه ۱۳۹۲/۰۶/۲۸ساعت 17:25 نویسنده C.Bell |


خواستم بگویم....

من تو،

بله خود تو

که تصادفا خواننده ی این وبلاگ شدی

و گذری از این ادرس داری

را دوست دارم

مهم نیست که هستی

یا نیستی

مهم نیست کجایی و در کدام سطح از بودن

مهم نیست چه فکر میکنی و چه عقیده ای داری

من هرگز نخواستم به خود اجازه دهم به خاطر اختلاف عقاید

حتی اگر شکاف بین ذهن ها یمان در حد گسل باشد

اصول اخلاق را زیر پا بگذارم یا حتی کامنت نامربوط تو را تایید نکنم...

خواستم بگویم بیا دوست باشیم

خواستم بگویم ....

من از جنگ بیزارم

خواستم بگویم...

ما ادمها

عادت کرده ایم

دور خودمان تار می تنیم

و بیشتر از هم فاصله می گیریم

و دنیاهایمان را مرز و حصار میکشیم

خواستم بگویم

حال خوب ما

و پیشرفت و نو شدن ما

بستگی به پذیرش و ارتباط با هم دارد

خواستم بگویم

همه چیزی که در دنیا هست و نیست

به اندازه ی دوستی و حق دادن به  انسانی دیگر برای اینکه نظری کاملا مخالف با من داشته باشد

اهمیت  ندارد

من هم مثل تو

گاهی کم می اورم

و ناگزیر از جنگ

و خشونت...

اما تمام تلاشم را می خواهم بکنم

برای صلح ذهن هایمان

برای ارامشمان

و پذیرش و ازادی انتخاب راه دادن به هم

برای درستتر زندگی کردن

و اخلاقی تر بودن

به امید حال بهتر :-)

+تاریخ پنجشنبه ۱۳۹۲/۰۶/۲۸ساعت 12:2 نویسنده C.Bell |


+تاریخ پنجشنبه ۱۳۹۲/۰۶/۲۸ساعت 11:20 نویسنده C.Bell |


آنکه نمیتواند تردید و شک را تحمل کند، در واقع خودش را نمیتواند تحمل کند! چنین کسی در تردید است، او رشد نمی کند و لذا زنده هم نیست. «تردید» نشانۀ نیرومندترین و ضعیف ترین ها است. آنکه نیرومند است، تردید میکند، اما آنکه ضعیف است، تردید او را در چنگ خود تسخیر میکند. پس ضعیف ترین به قوی ترین نزدیک است و اگر او به تردید خود روی کند و بگوید: "من تو را در اختیار دارم" آنوقت، او دیگر ضعیف نیست و فویترین است. اما هیچ کس نمیتواند به تردید خود این را بگوید، مگر آنکه آشفتگی ها را تاب بیاورد. زیرا بسیارند کسانی در میان ما که درباره هر چیزی سخن میگویند اما برای آنچه زندگی شان است، بسیار محتاط عمل میکنند.

کارل گوستاو یونگ ـ کتاب قرمز
+تاریخ سه شنبه ۱۳۹۲/۰۶/۲۶ساعت 4:8 نویسنده C.Bell |


آدمها کلا دو دسته اند. یا همیشه و در هر شرایطی راضی اند یا همیشه ناراضی

آنهایی که راضی اند خوشبختند انها که ناراضی اند در هر حال بدبختند

همین. و هیچ چیز دیگر در این دنیا اهمیت ندارد

+تاریخ سه شنبه ۱۳۹۲/۰۶/۲۶ساعت 4:7 نویسنده C.Bell |


We, are One.

We are The Same.
Although in our independent ways of being.

Me and you ; 

Them and them ..

We mustn't get lost in our abilities

+تاریخ سه شنبه ۱۳۹۲/۰۶/۲۶ساعت 1:37 نویسنده C.Bell |


گــاهـی آدم از رویـــای دست نیافتنی اش

دلسرد می شه و بی خیال خیالپردازی می شه.

گاهی آدم دلش برای رویاش تنگ می شه

و به هر عامل بیرونی رو میاره تا بتونه

فکر کنه که رویاش واقعیت پیدا کرده  .

این بد نیست . اینکه اون این حس رو

فرصت می کنه که  تجربه کنه .

چون آن حس شگفت انگیز است.

این بد است که نتوانی

به یاد بیاوری که

این ها تنها

یک بازی است

که خودت شروع کردی..

این گمراهی است

فراموشی ـ غفلت

استــ،...

و عمر را بر باد

دادن ...

بیهوده.

+تاریخ چهارشنبه ۱۳۹۲/۰۶/۱۳ساعت 14:22 نویسنده C.Bell |


من تصور می کنم که خیلی چیزها هست که به تازگی فهمیده ام...  به هر کس که می رسم لابه لای حرفهای جنون امیزم به متحول شدنم اشاره می کنم .... طوری که انگار به اندازه تپش نا موزون قلبم طبیعی است ...
و تو .... تظاهر می کنی که از عشق بی تابی و
خاموش.... صبور و بزرگ ... ..... و ما ادامه می دهیم به این بازی و من همیشه دارم می فهمم ..... متحول می شوم .. و تو شعرهای نابتری برای خواندن داری.... و من شروع می کنم به فهمیدن شعرهایت .... تا به حال کجا بودم ....؟! مگر شعرهایت همیشه زیر لب و همراهم نبود.... چطور می توانم اثری از معنویت داشته باشم وقتی تنها چیزی که توجهم را برنمی انگیزد معنی و مفهوم ها هستند..... و تو این سالها چه می کردی ؟! به نظر می رسد خیلی کار داشتی..... و نه وقتی برای تلف کردن..... و نه حرفی برای گفتن..... فقط شعرهایی که کسی سر در نمی اورد...... و طرفدار زیاد دارد...... مترسک ..... جنازه.... چشمان بسته.... دستها بالا امده .... گیج و تلو خوران .... به نوایی که انها را به دنبال خود می کشد........

بگذار بگویم که هر دو دروغ گوییم...... و هر دو دروغگوییم ... و همه دروغگوییم .... و
من در واقع هیچ نمی فهمم. ......حتی یک منطق ساده ی معمولی را .... و در عوض چه به دست می اورم؟! تردید و تغییر.... و تحول اگر دائمی باشد مفهوم خود را از دست می دهد.... و تو باز هم می شنوی که از گذشته .... برایت ارزوی تحول می فرستند ... و تنها این تناقض هاست که ماندگار است.... و تو شروع می کنی به جمع اوری تناقضات ریشه ای و فلسفی زندگی ات .... و به در و دیوار می زنی ...
انگار داری کار
مهمی انجام می دهی....کارهایی ازت سر می زند که تا دیروز حتی فکرش باعث میشد فلج بشوی .............. هر کسی را می شناسی در کار تحقیقی ات سرکی می کشد.... باز هم گم می شوی .... و تنها یک نتیجه ثابت است ....هیچ وقت تعادل نداشتی..... هیچ وقت برای مدتی حتی کوتاه (به اندازه ی یک روز) از چیزی مطمئن نبودی .... بجز تعصبات ساده لوحانه ای که هرگز دوبار از فکر مرددت رد نشده  ... و به شعر های تو رو می اورم ... میشنوم .... نمی شنوم .... نمی فهمم.... می فهمم..... وقتی هیچ چیز مرا از مرگ نمی گیرد..... شعرهای تو زنده نگهم می دارند...... من سالهاست که پایان یافته ام........ ارزوی مرگ بیهوده بود........ من همان مرده ای هستم که رویش خاک سرد ریختند...... و در برزخ محکومم به جرم مرگ نا عادلانه.........

+تاریخ پنجشنبه ۱۳۹۲/۰۶/۰۷ساعت 17:1 نویسنده C.Bell |